مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )
85
مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )
چون در مقابل ابن زياد ايستاد گفت : نامت چيست ؟ گفت : عبداللّه بن يقطين . « 1 » گفت : اين نامه را كه به تو داده است ؟ گفت : زنى كه او را نمىشناسم ! ابن زياد خنديد و گفت : يكى از اين دو راه را اختيار كن : يا اين كه به من مىگويى نامه را چه كسى به تو داده است و يا آن كه كشته مىشوى ! گفت : دربارهء نامه چيزى به تو نخواهم گفت ؛ ولى از قتل ناخشنود نيستم ، زيرا كسى كه به دست تو كشته شود پاداش او نزد خداوند از همهء كشته شدگان بيشتر است ! آنگاه فرمان داد تا او را گردن زدند . « 2 » » « 3 » شيخ محمد سماوى گويد : « ابن قتيبه و ابن مسكويه نوشتهاند : آن كسى كه حسين ( ع ) او را فرستاد ، قيس بن مسهّر بود . . . و عبداللّه بن يقطر را حسين ( ع ) همراه مسلم فرستاد . مسلم پس از مشاهدهء بى وفايى مردم ، پيش از ماجراهايى كه بر خودش گذشت ، عبداللّه را سوى امام ( ع ) فرستاد تا آنچه را كه براى او پيش آمده است به اطلاع برساند . ولى حصين او را دستگير كرد و آن اتفاقاتى كه ذكر كرديم برايش پيش آمد . » « 4 »
--> ( 1 ) - بدون شك نام يقطين در اين جا تصحيف نام يقطر است ( و تصحيف در اين موارد به ويژه در نسخههاى خطى فراوان است ) ، زيرا نام يقطين جز در كتاب تسلية المجالس نيامده است . چنان كه نام پدر عبداللّه در روايت ابن شهر آشوب ( ج 4 ، ص 94 ) در روايتى مشابه ، يقطر است ، نه يقطين . از اين گذشته ، خودروايت كتاب تسلية المجالس يادآور مىشود كه اين عبداللّه مردى از اهل مدينه است ، در حالى كه تاريخ از شهيدى از اهل مدينه ( بجز بنىهاشم ) با اين نام مگر عبداللّه بن يقطر ، ياد نكرده است . ( 2 ) - در روايت الارشاد ، ص 203 و تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 303 ، آمده است كه ابن يقطر فرستادهء امام به سوى مسلم بن عقيل بود و ابن زياد به او گفت : بر قصر بالا برو و دروغگوى پسر درغگو را لعنت كن . آنگاه فرود آى تا دربارهء تو بينديشم . او بر قصر بالا رفت . چون به مردم مشرف شد ، گفت : « اى مردم ، من فرستادهء حسين ، فرزند فاطمه ، دختر رسول خدا ، به سوى شمايم تا او را بر ضد پسر مرجانه و پسر سميّه ، ناكس فرزند ناكس ، يارى دهيد و پشتيبانى كنيد » به فرمان عبيداللّه او را از بالاى قصر به زمين افكندند . استخوانهايش شكست و اندك رمقى در او باقى ماند . عبدالملك بن عميد لخمى ( قاضى و فقيه كوفه ) آمد و با كارد سرش را بريد . چون او را نكوهش كردند ، گفت : خواستم او را آسوده كنم ! ( ر . ك : ابصار العين ، ص 93 ) . ( 3 ) - تسلية المجالس ، ج 2 ، ص 182 . ( 4 ) - ابصارالعين ، ص 94 .